مير تقي الدين كاشاني

402

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

ز همه جهان گرفتم كه كنار گيرد اين دل * تو كه در ميان جانى ز تو چون كنار گيرد ؟ چه دمى بود كه عاشق به گناه عشق ، سويت * كند آخرين نگاه و ره پاى دار گيرد * * * گر از تو خدا داد دل من نستاند * باللّه كه شوم كافر و زنّار ببندم * * * گره گرديده در دل صد سخن امّا تو كافر دل * گره تا بر جبين دارى كه ياراى سخن دارد * * * پاى از سر كن و آنگاه در اين خانه درا * هيچ دانسته‌اى اى بىخبر اين خانهء كيست به حقارت منگر سوى دل سوخته‌ام * بين كه در بزم كه مىباشد و پروانهء كيست * * * گر بند به پايم ننهد غيرت اسلام * برخيزم و گرد سر زنّار تو گردم * * * ديگر شكايت از تو ستمگر نمىكنم * كارم ز شكوه بد شده ، بدتر نمىكنم از بس كه وعده مىدهى و مىكنى خلاف * امروز در وصالم و باور نمىكنم * * * درد و غم فراق تو را مرگ چاره بود * بيهوده عاشق تو به مردن رضا نشد * * * متّصل اى دل غمى ، بهر تو در كار هست * گر ستم يار نيست ، طعنهء اغيار هست اين همه زخمى كزو خورده‌ام و مىخورم * باللّه اگر ز آن دلم هيچ خبردار هست * * * قرارگاه بلا خاك آستانهء ماست * غم زمين و زمان وعده‌اش به خانهء ماست * * *